باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

مخ کار گیری

1392/3/11 15:23
نویسنده : میم
1,221 بازدید
اشتراک گذاری

حدودا هفته پیش بود تو اتاق خودم بودم باران تو هال نشسته بود

باران : مامان دارم نقاشی میکشم

من : آفرین دخترم چی می کشی

باران : ستون ( البته با تلفظ سوتون )

من : اولش تعجب بعدش پیش خودم فکر کردم حتما از ما شنیده بعد که رفتم نقاشی شو دیدم با یه بیضی رنگی مواجه شدم گفتم باران این که ستون نیست تخم مرغ رنگیه عید و باران بازم اصرار داشت ستونه ، پرسیدم ستون کجا دیدی گفت تو جنگل گفتم بیشتر راهنمایی کن گفت این شکلیه ( همون که تو کادر سبز رنگه ) که منم کنارش یه دونه کشیدم خلاصه نیم ساعت تمام من و مامانم داشتیم فکر میکردیم این ستون چیه که تو جنگله ، باهاش آتیش روشن میکنن شکل ماهیتابه است ولی ماهیتابه نیست بلاخره به نتیجه نرسیدیم آخرشم بیخیال شدیم ، این مطلبو نوشتم شاید شما دوستان چیزی به ذهنتون برسه و من رو از این خود درگیری مزمن نجات بدین  

یعنی به نظر شما قصد بچم مخ کار گیری یا درستش بکار گرفتن مخ ما بوده

یه داستان دیگه : چند روزیه که باران خیلی ناراحته (باور کنید دیروز گریه میکرد منم هواسشو پرت کردم یادش بره و به خودم قول دادم دیگه جلو بچه اظهار فضل نکنم وقتی چیزی رو اشتباه میگه) از اینکه چرا ما راستشو میگیم ولی اون نه و منظورشم اینه که چرا اطلاعاتش در مورد چیزها غلطه ولی ما درستشو بلدیم و هر چقدر که میخوام بهش بفهمونم که چون ما بزرگتریم بیشتر میدونیم ناراحت میشه میگه نه منم بزرگم ببینین یه وجب بچه چطور منو تو موقعیتهای غیر قابل حل قرار میده

اینم هنر نمایی مادر و دختر ( چشمه های جوشان هنر و استعداد دروغگو)

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

هدا مامان ماهور
11 خرداد 92 19:30
افرین به این باران باهوش .
نوشين مامان آريا
12 خرداد 92 9:06
عزيزم هنر نمايي مادر و دختر كه حرف نداره . ستون باران جان هم به نظر تنه درخت مي ياد اما مانلي جان دكترها مي گويند وقتي كودكي نقاشي مي كنه ازش نپرسيد چي كشيدي اگر خودش خواست ميگه و هموني رو كه مي گه قبول كنييد


ممنون از راهنماییهای خوبت
عاشق باران
12 خرداد 92 17:19
آخی...نازی... خب راست میگه بچه یه وقتایی بهشون میگیم بزرگ شدی یه وقتایی میگیم هنوز کوچولویی... باران هم اصلا قبول نمیکنه که در بعضی موارد کوچولوئه! نمی تونم بهش توضیح بدم که از دخترخاله ش بزرگتره ولی از خاله ش کوچیکتره! همش میگه من بزرگم ببین چه بزرگ شدم...... اون ستونه هم منو برد تو فکر یعنی چی می تونه باشه؟ اگه فهمیدید به ما هم بگید...
مامان هستی شرین زبون
13 خرداد 92 2:15
امان از این مخ کار گیری ها.
به نظر من به خاطره ی اون روز برگرد هر چیز مشابه رو تداعی کن, شاید جرقه بزنه....


نمیدونم من که همه چی رو امتحان کردم فکر کنم بار دیگه که رفتیم جنگل کشف بشه چیه
مامان دو بهونه قشنگ برای زندگی
16 خرداد 92 0:59
دوستی با شما مایه افتخاره ما هم شما رو گذاشتیم تو لیست دوستای عزیزمون


ایضا برای بنده (ماچ)
مامان ماهان
17 خرداد 92 13:15
سلام.جالبه.به نظر بادبزنی میاد که باهاش آتیشو باد میزنن.
ولی خوب باران جون رو ببرید جنگل بساط کباب راه بندازید و بخواید که ستون بیاره واستون.اینجوری رمزگشایی میشه.


ممنون از راهنمایی جالبتون