مخ کار گیری
حدودا هفته پیش بود تو اتاق خودم بودم باران تو هال نشسته بود
باران : مامان دارم نقاشی میکشم
من : آفرین دخترم چی می کشی
باران : ستون ( البته با تلفظ سوتون )
من : اولش
بعدش پیش خودم فکر کردم حتما از ما شنیده بعد که رفتم نقاشی شو دیدم با یه بیضی رنگی مواجه شدم گفتم باران این که ستون نیست تخم مرغ رنگیه عید و باران بازم اصرار داشت ستونه ، پرسیدم ستون کجا دیدی گفت تو جنگل گفتم بیشتر راهنمایی کن گفت این شکلیه ( همون که تو کادر سبز رنگه ) که منم کنارش یه دونه کشیدم خلاصه نیم ساعت تمام من و مامانم داشتیم فکر میکردیم این ستون چیه که تو جنگله ، باهاش آتیش روشن میکنن شکل ماهیتابه است ولی ماهیتابه نیست بلاخره به نتیجه نرسیدیم آخرشم بیخیال شدیم ، این مطلبو نوشتم شاید شما دوستان چیزی به ذهنتون برسه و من رو از این خود درگیری مزمن نجات بدین

یعنی به نظر شما قصد بچم مخ کار گیری یا درستش بکار گرفتن مخ ما بوده
یه داستان دیگه : چند روزیه که باران خیلی ناراحته (باور کنید دیروز گریه میکرد منم هواسشو پرت کردم یادش بره و به خودم قول دادم دیگه جلو بچه اظهار فضل نکنم وقتی چیزی رو اشتباه میگه) از اینکه چرا ما راستشو میگیم ولی اون نه و منظورشم اینه که چرا اطلاعاتش در مورد چیزها غلطه ولی ما درستشو بلدیم و هر چقدر که میخوام بهش بفهمونم که چون ما بزرگتریم بیشتر میدونیم ناراحت میشه میگه نه منم بزرگم ببینین یه وجب بچه چطور منو تو موقعیتهای غیر قابل حل قرار میده

اینم هنر نمایی مادر و دختر ( چشمه های جوشان هنر و استعداد
)



مخ کار گیری
